قهرمان ميرزا عين السلطنه

3397

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

شود . باز عبا بود يا كله‌قند و پنج هزار پول و قرآن شروع مىشد از سورهء بقره . روزها ، هفته‌ها ، ماهها ، سالها طول داشت تا سورهء بقرهء آل عمران و نساء تمام شود . در حقيقت مىبايست تمام را طوطىوارى حفظ كرد چنانچه غالب اهل مملكت ما ابدا خط يا جزئى سواد فارسى ندارند اما زن و مرد قرآن را در نهايت صحت مىخوانند . كتابهاى فارسى وسط قرآن كه مىرسيديم آن‌وقت اجازهء كتب فارسى خواندن بود و اول كتاب گلستان شيخ بود ، بعد حافظ كه ما وجد و سرورى بىاندازه داشتيم و صداى « هر دم از عمر مىرود نفسى » يا « الا يا ايها الساقى » گوش فلك را كر مىكرد . بعد روضة الصفا يا حبيب السير مىخوانديم . اما حضرت و الا حكم كرده بود به ما شاهنامه درس مىدادند و بعد چند جلد از اشعار شعراى تركستانى مثل فرخى ، منوچهرى و غيره . قرآن خواهى نخواهى تمام مىشد و سواد فارسى به اين زحمت اندكى كامل ، آن‌وقت عربى بود . اول نصاب ، بعد امثلهء صرف مير . مشاق اما عهد ما تازه شروع به زبان فرانسه و انگليسى بود . مدرسهء دار الفنون هم مفتوح بود اما پس از وفات اعتضاد السلطنه عليقلى ميرزا به قدرى آن مدرسه محل فسق و فجور شده بود كه دار الفنون اسم گذاشته بودند و احدى از محترمين جرأت آن‌كه پسر خود را ساعتى آنجا بگذارند نداشت . مشاق مىآوردند و تا قرآن تمام نشود كتابها خوانده نشود ممكن نبود مشق كنيم . مشاق هم حكما عليحده بود او هم قدزن بلندى داشت و با آن قدزن به ما كتك مىزد و گاهى هم مثل ميرغضب كه مقصر يا دزدى را اشكلك كند قلم لاى انگشتان ما گذاشته و به سختى فشار مىداد كه تا چندى قادر به هيچ كار نبوديم . سن هفده هجده سن هفده هيجده يا ديرتر يا زودتر ما فقط خواندن و نوشتن خيلى مختصرى ياد گرفته بوديم . آن‌وقت من حسرت دارم و بايد پسرم را عروسى كنم يا دخترم را شوهر بدهم . فورا يك زن مىگرفتند و عمل درس و تدريس و مشق تمام بود . زيرا حسرتهاى بسيارى هم بود كه اگر عيال و اطفال مانع تحصيل نبودند آنها بودند . حاكم بود آقازاده بايد نايب الحكومه باشد ، وزير بود نايب وزير باشد . سرتيپ و سركردهء فوج بود بايد سرهنگ فوج شود . مستوفى بود بايد سررشته‌دار گردد . تاجر بود قايم‌مقام ابوى شود .